مکتب عشق - Visits : 1199
مکانی که در آن دو صوفی وارسته طریقه صوفیه و عرفان با یکدیگر ملاقات می نمایند
{ Download }
‏به نام پروردگار عشق ، محبت و شادى و به نام آفرينندگان ‏زبان فارسى وآنانكه با قربان كردن جانشان رشته اين کلام را بما رسانيده اند ؟ و ديگر سلام و تهنيت به دوستان وسروران عزيزى كه با محبت بى شائبه به فرهنگ و زبان فارسى در خارج از كشور ايران با تلاش و كوششى مستمر ، همه جانبه و قابل تحسين ؛ باعث و بانى اشاعه ى كلام فارسى و نشان دادن شكوه ؛ جلال وعظمت فرهنگ غنى چند هراز ساله ايران به اقوام و مليتهاى خارج از هيچ كوششى دريغ نمى ورزند و ‏برگذار كننده ٠ ‏چنين مجلس فخيم و فاخر در رثا ء و بزرگداشت ابر مرد تاريخ ادبيات ايران و فارسى زبانان سراسر جهان مولانا جلال الدين محمد مولوى رومى هستند كه رسول ، مبشر و فرستاده در تبليغ عشق ، محبت و شادى در طول تمام ادوار بوده بخصوص همين روزگار كنونى كه دشمنى قهر و جنگ خانمانسوز رنگ لبخند وحس زيباى دوست بودن و محبت را از چهره جهانيان ربوده است .با پيام خويش عشق برابرى و مودت را تبليغ مينمايد
 


‏هر كسى از ظن خود شد یار من   از درون من نجست اسرار من

‏در گذرگاه تاريخى يكى از روزهاى شهر قونيه بعد از نماز ظهر به امامت فقيه عالى جاه و مفتى اعظم آن شهر حضرت خداوندگار جلاالدين محمد مولوى رومى حادثه اى غير مترقبه رخ ميدهد كه باعث ورق خوردن يكى از
صفحات گرانقدر و پر مايه تاريخ ادبيات ايران ميشود . اين رويداد شايد در ابتداى امر همانند بقيه روابط روزمره مردم آن زمان ساده و كم اهميت جلوه مى كرده است ، ليكن ثمرات آتى آن به مقدار معتنابهى نه تنها در روش
طريقه صوفيه بلكه در شريعت اسلام و بويژ ه ادبيات وفرهنگ ايران اثرات اصولى و بنيانى بوجود آورد . در أن روز دو قطب جهان عرفان و طريقه صوفيه يكديگر را ملاقات كردند .
‏جريان اين ديدار هر چه بوده به عناوين و طر ق مختلف در رساله ها ،كتابها و اشعار متاخران بازگو و نقل گرديده و خارج از حوصله اين نوشتار است ؛ آنچه مورد بحث اين مقاله ميباشد جستجوو شرح واقعه اى است كه در
(مكتب عشق ) بين أن دو نفر بوقوع پيوست و اين همان محل و ماوائى است كه اهل انديشه و اصطلاح آن را ( اكول ) تلقى مينمايند . مكانى كه ايندو صوفى وارسته پنهان از دنياى خارج غير و خودى درآن به مدت چهل روز و
اندى بيتوته نموده و تحصن اختيار كرده و در خلوت دل فارغ از دنياى ماديات بخود پرداخته بوده اند
‏مكتب عشق از خانه صلاح الدين زركوب يكى از مريدان مورد اعتماد مولوى شروع ميشود كه بعد از دخول دو ميهمان كاملا آن محل قرق گرديده و ساكنان واهل خانه براى مدتى به مكان ديگرى كوچ داده ميشوند ‏با اينكه ملاقات بين أن دو كاملا اتفاقى و از روى حادثه ميبوده ليكن هر دو طلبه مكتب عشق انتظار وقوع حنين رويدادى را ميكشيده اند
 
 
‏شمس كه در جستجوو يافتن ( ولى صادق ) ، انسان كامل و سنگ صبورى
كه او ميخواهد صندوقچه اسرار نهفته در درونش را بدو بسپارد و درد دل
خويش را به او بگويد ، كسى كه سخن او را بفهمد و كلام او را تحمل كند و
مانند آئينه اى باشد كه شمس خود را در او ببيند ميگويد.‌» سخن با خود
‏توانم گفتن با هر كه خود را ديدم در او ، با او سخن توانم گفتن .،، . از
حضرت سبحان استدعاى كمك دارد وادامه ميدهد كه « به حضرت حق
‏تضرع ميكردم كه مرا به اولياء خود اختلاط ده و همصحبت كن به خواب
ديدم كه مرا گفتند‌« تورا با يک ولى همصحبت كنيم : گفتم در كجاست آن
ولى ؟ شب ديگر ديدم كه گفتند ‌در روم است ، چون بعد چند مدت نديدم ،
گفتند كه وقت نيست هنوز - الامور مرهونة باوقتها »
‏و ديگرى مولاناى سوخته در آتش عشق الهى ، سالكى معتقد كه سودازده
سير و سلوک استو   در اين مسير گام بر ميدارد و آرزومند پايان گرفتن راه و
دانستن راز است سوخته دلى كه پاى صبر و ثباتش لنگ نيست و با تمام
وجود آماده ايثار است ؛ از زندكى معمولى و متعارف فقيهانه و دانشمندانه و
فقاهت و آن احوال خسته و درمانده - آرزوى ورود به عالمى دارد فراتر از
جهان محدود دنيا داران : گم كرده اى دارد كه در جستجوى اوست
‏دراين ماجرا از يك سو مولاناست با آن سابقه خانوادگى ، آمادگى ذهنى
سير و سلوک قبلى ، مزاج مستعد دگرگونى و انقلاب و اشتياق رسيدن به
انسان كامل و در( مكتب عشق ) اين دو قطب نه متضاد بلكه همسوو
همجهت جذب يكديگر ميشوند - اين حادثه شايد براى همگان غريب و
‏حيرت آور نمايد اما در زندگى اين قبيل افراد امرى بى سابقه نيست . اگر
مولانا منتظر و مشتاق بوده شمس نيز در تكاپوو جستجوميبوده است
‏مولانا خود ميفرمايد
‏هيچ عاشق خود نباشد وصل جو
كه نه معشوقش بود جوياى او
‏چون در اين دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل ، دوستى ميدان كه هست
هيچ بانگ كف زدن آيد به در ؟
‏از يكى دست توبى دست دگر ؟
 
 
‏تشنه مينالد كه كو آب گوارا ؟
أب هم نالد كه كو آن آب خوار؟
‏مولانا بعد از ملاقات با شمس و گذران دوران مكتب عشق - درس و
شاگرد و منبر و مريد و همه وهمه را ودا ع گفت - « در خلوت به روى غير
به بست » بدرستى معلوم نيست در خلال اين مدت زمان چه گفتگوهائى
ميان آندونفر رد و بدل شده و يا اصلا چه كذشته است : هيچكس آگاهى
ندارد ليكن با مراجعه ، جستجوو تفحصى دقيق در مثنوی و فيه ما فيه به
بخشهائى ميتوان دست يافت كه طرح و رنكى از مشافهه آن دو را دارا
است و گرنه رمز ها و رازهائى كه ( آگاهان) با هم دارند و آموختنى هائى
كه مى آموزند هيحگاه ثبت دفتر نميشود و از خلوت أنان خبرى به بيرون
نمى رسد ليكن از شيفتگى و دگرگونى بى سابقه مولانا و « از همه باز
آمدن » و با شمس نشستن و توجه و تاكيد بر اينكه « هين سخن تازه بگو
تا دو جهان تازه شود » معلوم است كه سخنان شمس از جنس سخنان
كهنه و متداول و پيش پا افتاده نبوده است .
‏سلطان ولد فرزند ارشد مولانا ميگويد « شمس مولانا را به دنياى عجيبى
‏راهبر شد كه هيحكس بخواب هم نديده بود » .
‏ در مکتب عشق چه میگذشت ؟
‏شمس مولانا را به سرودن شعر تشويق مينمود و به خصوص به مولانا
توصيه ميكرد كه در اشعارش از اموا ج كوه پيكر درياى ناپيداى كرانه
عشق گفت و گونمايد و ثابت كند كه اگر عشق آسمانى نباشد عالم وجود
از جنبش و تحول باز مى ايستد و نابود ميشود بزبان ساده تر اگر عشق
نباشد حركت هم از ميان خواهد رفت به همين جهت مولانا در دفتر پنجم
مثنوى ميسرايد :
‏عشق بحرى ، آسمان بر وى كفى
حون زليخا در هواى يوسفى
دور گردون را ز موج عشق دان
گر نبودى عشق بفسردى جهان
 
 
‏كى جمادى محو گشتى در نبات
كى فداى روح گشتى ناميات
روح كى گشتى فداى آن دمى
كز نسيمش حامله شد مريمى
‏هر يكى بر جا فسردى همچويخ
كى بدى پران و جويان چون ملخ
‏مولانا به توصيه شمس ماهيت هستى را در عشق ميديد و معتقد بود جهان
سراسر اقليم عشق است
‏عشق در نظر مولوى جوهر حيات و مبدا ء و مقصد آن است او به
‏كنجكاوگران ميگوید‌«( زندگى همچون عشق تعريف پذير نيست و اين
تعريف ناپذيرى به سبب بداهت آنهاست نه برغم بداهت آنها ؛ مولانا معتقد
است ميان عشق كلى و عقل كلى هيح تعارضى نيست ، اما وقتى كه عقل
بشرى ميدان ديد خود را تنگ ميكند آنگاه جزء‌را به جاى كل ميكيرد و
بدين ترتيب به وادى خطا ميرود٠ ‏و پديده هاى جزئى را با كل حقيقت يكى
ميداند
‏باز هم در مکتب عشق و عشق چه گذشت ؟
‏ارادت و طلب بين ٠آ ‏نان دو سويه است نه يك سرى ليكن از جانب شمس
طلبى هوشيارانه وآگاهانه است و در مقابل : مولانا بسان تشنه ايست كه
آب زلال ميطلبد يا چون قنديلى است آماده افروختن كه به شعله يا اخگرى
نيازمند است تا فروزان شود . و يا اينكه مولانا آتش زير خاكستر است كه
شمس چون باد آن خاكستر را مى پراكند و به آتش دامن ميزند ، در آغاز
مولانا به مثابه ماه است كه از شمس أفتاب جانها نور ميگيرد و سر انجام
قمر به شمس مييوندد و مولانا بانگ بر مى آورد كه من اويم إ
‏اينها همه گوياى آنست كه مولانا در اين استعارات طوق ارادت شمس را
بر گردن نهاده است و چه سخت كوش كه يار را بر مسند الهى بنشاند نه
اينكه قرار است او واسطه ارتباط و اتصال مولانا به سبحان گردد .فرياد
بر مى آورد كه :
 
 
‏يار مرا ، غار مرا ، عشق جگر خوار مرا
يار توئى ، غار توئى ، خواجه نگهدار مرا
نوح توئى ، روح توئى ، فاتح و مفتوح توئى
سينه مشروح توئى ، بر در اسرار مرا
‏نور توئى ، سور توئى ، دولت منصور توئى
مرغ كه طور توئى ، خسته به منقار مرا
‏قطره توئى ، بحر توئى ، لطف توئى قهر توئى
قند توئى ، زهر توئى ، بيش ميازار مرا
حجره خورشيد توئى ، خانه ناهيد توئى
روضه اميد توئى ، را ه ده اى يار مرا
‏اين تن اگر كم تندى راه دلم كم زندى راه ٠١ ‏شدى تا نبدى ، اين همه گفتار مرا
‏خطاب به مولانا شمس شرح ميدهد كه : بدان كه عشق ازلى و خدائى
توهم نيست ، سفسطه نيست و فلسفه هم نيست واقعيتى قابل لمس و اثبات
است . مادر و زاينده ى همه پديده هائى است كه باز تنها جاودانگى هاى
هستى زمينى هستند
‏اين عشق همانا زاينده و مادر همه هنرهاست و از اين روست كه موكل
‏زمان را با هنر ناب كارى نيست . هم اينست كه هنر ناب هر روز زنده تر و
زاينده تر ميشود اگر رباب و چنگ و چغانه ، تورا به آسمان ميبرند ، همانا
از گرماى اين عشق و نيرو، جا‌ودانگی هنر ناب است و اگر (شعر ناب ) :
اگر صورتگرى استاد و اگر سخن فرزانگان ، كه از هزار سال پيش هم
مانده باشند ، طراوت و تازكى خود را از دست نمى دهند ، از بابت همان
ذرات عشق ازلى است كه در آن ها موج ميزند و جاودانگيشان مى بخشد و
‏همين طور است كه تو اگر از بلخ مى آئى و من اگر از تبريز مى آيم ، آن
 
 
‏قوال عاشق قونوى ما را به عرش ملكوت و مشاهده جلوه هاى لاهوتى تواند
بردن . اين همه از آن است كه هنر ناب زاده ى اين عشق و از مرز زمان و
مكان خارج است . فى المثل آن مطرب كه عاشق نباشد ‌ديگران را سرد
كند ،چرا كه هنر‌ش در گرو زمان است و مكان كه خود از مشتقات زمان
است و از آثار عشق ازلى خالى
‏همه چیز در  زمين ميراست و از همه ميراتر همين عشق زمينى است ؟ كه
ما را هم مدتى ايحنين بازيچه كرد .
‏و اما اى شيخ در این دنيا كه همه حيز نامعلوم است ، يك چيز برايم واضح
و روشن است و آن اينكه از ميان خلق اين زمانه تنها تويكى رسيده اى ؟
اى شيخ از آن رو، كه (خلوص در طل‌ب داشتى و نه صرف سعى در طلب )
وكار ما هم با تو همان بوده كه حجاب علم را كه سخت ترين حجابهاست
برداريم تا پس از آن مست از تجليات حضرت دوست در او فنا شويد و
جا‌ودانگى يابيد .
‏خوشا بر روزگارت ؟ بدان كه همين شعرت جاودانه خواهد ماند كه بر من
يقين است شعشعه عشق ازلى و هنر ناب است . موكل زمان را با او كارى
نمى تواند باشد . اكر هزار سال هم بر آن بر‌ود هر سحر سرخ گلى تازه بر
شاخسار سخنت خواهد شکفت .
‏تا دنيا ،دذنياست و من بر اين باورم تا بعد از آن هم باز توخواهى ماند و
شعرت خواهد ماند ، وسخنت خواهد ماند كه توديگر از مرز جاودانگی
گذشتى . ‌و آنچه  نيك ميدانم اين است كه كار من هم با شما تمام
است . ما صرف ميخواستيم كه شما ترك جاه فقيهانه و ترك حجاب علم و
ترك مرده ریگ مدرسه كنيد و شما خود يك شبه ره صد ساله رفتيد الباقى
همين است كه خود را نيك دريابيد . شما را دیگر نيازى به ما و مثل ما
نيست . »
 
 
‏اگر چه دور نيست كه سالك در دام عشق زن یا عشق زمينى گرفتار آيد و
معشوق حقيقى را از ياد ببرد ليكن مولاناى معتقد و ساك واقعى با
مردانى كه در نظرش ، شاهد حق بودند ، جوشيد تا به يارى و دستگدازى
آنان ارادتش در ارادت حق مستهك و فانى شود و او را ارادت غير از
ارادت حق نماند زيرا باور داشت كه هر يك از آنان انسان كاملى است
ليكن در اين مقوله به هيح زنى دل نبست باور داشت كه ممكن است دامنش
از دست برود و پاى رفتنش بماند و آن چنانكه خود با كاردانى و آزمودگى
ميكويد اكر در رخ زن مشتاقانه بنگرى نباشد كه گردنش در دام بماند .و
لذا مرد را بر زن فضيلت داد نه منحصرا به سبب ناشايستگى زن و غلبه
آنچه امروز مرد سالارى ميناميم گر چه آن بينش مذهب مختار زمانه است
و معتقد بود كه براستى سلطه مرد بر زن ظاهرى است و مرد فرهيخته ى
بخرد به سائقه محبت و مهر مغلوب زن ميشود هرچه هست اين دو گونه
عشق
‏1- عشق زمينى ( ناسوتى ) كه پايندكيش مستلزم واقع بينيست -2 ‏عشق آسمانى و لاهوتى ) كه عشق شيفتگى است واز عاشق تسليم ،
و اطاعت محض و بى چون و چرا مى طلبد هم گوهر نيستند و از يک
جنس .عشق اول در برابرى زن و مرد ميبالد بدين معنى كه آن دو مكمل
هم ميشوند و هيح يك نيز بى همتا نيست ، بلكه همواره ميتوان كسى
ديكر را جايگزينش كرد . در عشق دوم عاشق و معشوق هم سنگ
نيستند يكى آفريده است و ديگرى آفريدگار يكتا كه مثل و مانند
‏ندارد .عشق نخست طالب خوشبختى در همين جهان است . اما عاشق
شيفتگى خواستار پيوستن به معشوق ازلى در وراى اين جهان خاكى
است و از اين روى حتى مرگ راشادمانه پذيرا است . از همين مختصر
پيداست كه ايندو عشق يكى نيستند و البته نبايد با هم مخلوط شوند
چونكه ناساز هستند و عمل كرد يكى در حوزه ديگرى موجب پريشانى و
سر در گمى است و اين همان بود كه مولاناى شيفته در عشق سبحان
از اين مكتب عشق سرافراز بيرون آمد وليكن شمس كه توانائى ايثار را
 
 
‏در عشق نداشته ومصرا خواستار تلفيق عشق زمينى و عشق الهى
ميبوده در مكتب عشق با شكستى عظيم مواجه ميشود
‏البته عشق بى شكيب و رشكين شمس حسد پيشه به كيمياى
‏رعنا و جوانسال از همين قماش شيفتگى بوده است . ميكفت (( خدارا
در چشمهاى كيميا ميبينم ،، .و با همه فرزانگى پاى به بوته اين
امتحان نهاد و از اولين روزى كه ديده گانش چشمهاى زيبا و فتان
كيميا را در معرض تماشا گرفت روزى هزار بار كفته بود (( تبارك الاه
احسن الخالقين » واين تجربه اى بس تازه در عمر آكنده به رياضت و
عبادت وسير و سلوك و كشف و شهود او بود . از برخى عرفاى هندو
مسلك شنيده بود كه لحظه اوج وصال جسمانى هم ميتواند براى
سالك وسيله درك عميق و ملموس معنى وحدت و فنا فى الاه باشد
‏در أن روزهاى دور اقامت در هندوستان او هميشه اين بهانه ارضاء
شهوت را به ريشخند گرفته بود ، حال چندى بود كه خود را تشنه
تجربه كردن آن ميديد گوئى تا آن زمان جفتى كه لايق اين تجربه
مقدس باشد را نيافته بود اما عشقى كه نخست آسان مينمود مشكل
ساز شد ميگوید (( در احوال كيميا ديدى چه تانى كردم » و سرانجام
اين ازدواج ناهمگون فاجعه دردناك مرك كيميا را ببار آورد و در روز
هفتم فوت كيميا مرگ و ناپديد شدن شمس را آفريد . صوفيه به
صراحت ميان اين دو گونه عشق را تميز داده اند و هيچگاه عشق
مجازى را باعشقى كه حقيقى مينامند در نياميخته اند و تلفيق آندورا
عملى ناصواب ميدانند كه موجب ويرانى عشق زناشوئى وحتى در
بعضى موارد تباهى زندگانى خاكيست
‏. تقریر و تقدیر
‏قبل از پايان بخشيدن به مكتب عشق لابد و ملزم هستم كه مراتب قدردانى
خود را
‏از استاد محترم جناب أقاى دكتر پرويز متحد و همحنين بانوى گرامى
همسر ايشان خانم جيلييانا متحد ابراز نمايم كه اگر كمكهاى معنوی و
زحمات مستمر اين زوج دانشمند و دانش پرور نبود امكان ترجمه مكتب
 
 
‏عشق به اين زيبائى ، سليسى و روانى عملى و مقدور نبود بخصوص وجود
ذى وجود شخص دكتر متحد كه به نكات ، دقايق و درجات عرفانى وقوفى
كامل و روان شناختى دارند
‏ديگر سپاس فراوان از خانم ليدا قوامى كه قرائت ترجمه مكتب عشق
را عهده دار هستند
‏منابع استخراجى و مورد استفاده
مولانا ارغنون شمس ( عطائاله تدين )
‏مولانا ديروز تا امروز ، شرق تا غرب ( فرانكلين دى لوئيس
- حسن لاهوتى )
‏كتاب فيه ما فيه ( بديع الزمان فروزانفر )
زندگى مولانا ( بديع الزمان فروزانفر )
‏كليات شمس تبريزى ( بديع الزمان فروزانفر )
تاريخ ادبيات ايران ( دكتر ذبيح الاه صفا )
‏صور خيال در شعر فارسى ( دكتر محمد رضا شفيعى
‏كدكنى )
‏فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفانى (دكتر سيد جعفر
‏سجادى )
‏شمس پرنده ( پرى صابرى )
‏عشق نوازى هاى مولانا (جلال ستارى )
‏مكتب شمس ( سيد ابولقاسم انجوى شيرازى )
مولانا از بلخ تا قونيه ( تاليف عبدالرفيع حقيقت )
مقالات شمس ( محمد على موحد )
‏فرهنك فارسى عميد ( حسن عميد )
‏تاريخ كامل ايران ( عبدالاه رياضى )
‏تاريخ ادبيات ايران ( ادوارد براون )
‏كيميا خاتون ( سعيده قدس )
‏روانكاوى صور عشق ( دكتر جواد زمان زاده )
مولانا جلاالدين ل زنده ياد عبدالباقى كولينارلى )

 
‏سيرى در ديوان شمس ( على دشتى - دكتر مهدى ماحوزى
مثنوى معنوى ( رينولد الين نيكلسون - حسن لاهوتى )
مناقب العارفين ( شمس الدين احمد افلاكى - تحسين
يازيجى )
‏فرهنگ فارسى ( دكتر محمد على معين )
‏شكوه شمس ( ان مرى شيمل - حسن لاهوتى )
‏و « مکتب عشق » را با يكى از اشعار كتاب گرانقدر قرآن فارسى
يا ( مثنوى معنوى ) پايان ميبخشم و آرزومند ساعاتى خوش و
سلامت توام با عشق محبت و شادى براى همگان هستم
‏عاشقم من بر فن ديوانكى
‏سيرم از فرهنگ و از فرزانگى
‏تا خيال دوست در اسرار ماست
چاكرى و جان سپارى كارماست
بى قرارى درون عاشقان
‏پيش آيد از قرار دلستان
‏در نگنجد عشق در گفت و شنيد
عشق دريائيست قعرش ناپديد
گر بگويم عقل ها را بركند
‏ور نويسم بس قلم ها بشكند
‏بيش از اين گر شرح گويم ابلهيست
زانكه شرح اين وراى آگهيست
لاجرم كوتاه كردم من زبان
‏گر توخواهى از درون من بخوان
اين سخن ناقص بماند و بى قرار
دل ندارم ؟ بى دلم معذور دار
 
[ Related Items ]
زندگینامه مولانا جلال الدین محمد رومی
دهخدا